روزي که به دنيا آمدم صدايي در گوشم طنين افکند
که تا اخر عمر بامن خواهد ماند! گفتم کيستي؟
گفت : غم . خيال ميکردم غم نام عروسکي است
که ميتوان باآن بازي کرد
ولي حالا فهميدم که :
خود عروسکي هستم بازيچه ي دست غم


نخ داخل شمع از شمع پرسيد
چرا وقتي من ميسوزم تو آب ميشي..؟
شمع جواب داد مگه ميشه کسي
که تو قلبمه بسوزه و من اشک نريزم


وقتی از دنیا نا امید و خسته شدی
بورو کوه و داد بزن : آیا امید هست "
آنوقت تو جواب می شنوی "
هست ... هست ... هست ...


تقديم به او كه نبود ولي حس بودنش بر
من شوق زيستن داد دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به باد مي داد
و دست هاي سپيدش را به آب مي بخشيد
و شعر هاي خوشي چون پرنده ها مي خواند


هميشه نگاهي رو باور کن
که وقتي از ان دور شدی در انتظارت بماند


هميشه با غمت من در ستيزم
به اين خاطر هميشه اشک ريزم
به هر برگ گلي اين را نوشتم :
تويي اميد من تنها عزيزم




آرزویم این است که نرود اشک در چشم تو هرگز
مگراز شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
وبه اندازه ی هرروز توعاشق باشی
عاشق آنکه تورا می خواهدوبه لبخندتوازخویش رها می گردد
وتورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.


منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت

توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه

همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها

مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن
|
خیلی دوست دارم عزیزکم |
ای خدا این وصل را هجران مکن / سر خوشان عشق را نالان مکن/باغ جان را تازه وسر سبز دار/ قصداین مستان واین بستان مکن/چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن/ خلق رامسكين وسر گردان مكن/بر درختي كاشيان مرغ توست/ شاخ مشكن مرغ را پران مكن/جمع وشمع خويش رابرهم مزن/ دشمنان را كور كن شادان مكن/گر چه دزدان خصم روز روشن اند/ انچه مي خواهد دل ايشان مكن/كعبه اقبال اين حلقه است و بس/ كعبه اوميد را ويران مكن/نيست در عالم زهجران تلخ تر/ هر چه خواهي كن وليكن ان مكن .........حضرت مولانا من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شب ها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم : تو را دوست دارم
نه خطی ، نه خالی ! نه خواب و خیالی !
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
سلامی صمیمی تر از غم ندیدم
به اندازه ی غم تو را دوست دارم
بیا تا صدا از دل سنگ خیزد
بگوییم با هم : تو را دوست دارم
جهان یک دهان شد همآواز با ما :
تو را دوست دارم ، تو را دوست دارم .
به نام دوست
این ایام را به دوست داران حسین(ع) تسلیت عرض میکنم.
آداب ماه محرم:
سزاوار است كه حال دوستان آل محمد صل الله عليه و آله در دهه اول محرم تغيير نموده و در دل و سيماى خود، آثار اندوه و درد اين مصيبتهاى بزرگ را آشكار نمايند. خوب است كه مقدارى از لذائذ زندگى را كه از خوردن و نوشيدن و حتى خوابيدن و گفتن به دست مى آيد، ترك نمايند و مانند كسى باشند كه پدر يا فرزند خود را از دست داده است . خوب است كه روز تاسوعا و عاشورا، ديدار با برادران دينى را ترك كرده و آن روز را روز گريه و اندوه خود قرار دهند. مستحب است كه در دهه اول محرم ، هر روز امام حسين عليه السلام را با زيارت عاشورا زيارت نمايند. سزاوار است كه اگر مى توانند مراسم عزادارى آن حضرت را در منزل خود با نيتى خالص بر پا نمايند و اگر نمى توانند در مساجد يا منازل دوستانش به برپايى اين مراسم كمك كنند. شايسته است كه هر روز مقدارى از اوقات خود را در مكانهاى عمومى به عزادارى بپردازد. مستحب است كه در آخر روز عاشورا، زيارت تسليت را بخوانند. يكى از اعمال مهم دهه اول ، دعاى اول ماه است و براى اينكه اول اين ماه ، اول سال بوده و از طرف ديگر دعاهاى قبل از وقت نيز تاءثير خاصى در برآورده شدن حاجات و رسيدن به امور مهم دارد؛ اين دعا تاءثير زيادى در سلامتى و دورى از آفات دينى و دنيايى آن سال و بهبودى حال و به دست آوردن نيكيها دارد. بهتر است كه در شب اول ، بعضى از نمازهايى را كه در اين شب وارد شده به مقدار حال و توانايى خود بخواند؛ حداقل دو ركعت نمازى را كه شامل حمد و يازده بار قل هو اللّه احد است را بخواند. بعد از آن ، دعايى را كه پيامبر صل الله عليه و آله بعد از اين نماز خوانده است و در كتاب اقبال نقل شده را بخواند و فرداى آن روز را روزه بگيرد. در روايت آمده است كسى كه چنين عملى را انجام بدهد مانند كسى است كه به مدت يك سال كارهاى خوب انجام داده و تا سال آينده محفوظ خواهد بود. مستحب است كه روز سوم را روزه بگيرد. در روايت آمده است : حضرت يوسف عليه السلام در اين روز از چاه خارج شد. و اگر كسى اين روز را روزه بگيرد، خداوند مشكل او را برطرف نموده و سختيها را بر او آسان مى نمايد. روايت شده است : مستحب است كه انسان تمام ماه را روزه بگيرد. و در مورد روزه روز تاسوعا و عاشورا روايت مخصوص داريم ، اما احتياط اين است كه روز عاشورا را روزه نگيرد ولى از خوردن و آشاميدن تا عصر خوددارى نمايد و آنگاه چيزى بخورد يا بياشامد؛ به جهت اين كه امام حسين عليه السلام و ياران حضرت در عصر از غصه هاى اين دنياى پست رهايى يافتند. از كارهايى مثل سرمه كشيدن و غير آن ، بهتر است پرهيز شود. مستحب است كه شب عاشورا تا صبح پيش قبر امام حسين عليه السلام بماند. از شيخ مفيد رحمة اللّه روايت شده است كه شب بيست و يكم محرم ، شب زفاف سرور تمام زنان جهان حضرت فاطمه عليه السلام است و به همين جهت روزه آن روز مستحب مى باشد. مستحب است كه در آخر ماه محرم محاسبه نفس ، استغفار و دعا براى اصلاح حال ، صورت پذيرد.
یک سو جنازه است و خاک های خون آلود و سوی دیگر تا چشم کار می کند اسب و سوار و سپر و خود زره و شمشیر. و اینهمه برای یک تن؛ امام که هنوز چشم به هدایتشان دارد.
قامت بلندش را می بینی که پشت به خیمه ها و رو به دشمن ایستاده است، دو دستش را بر قبضه شمشیر تکیه زده و شمشیر را عمود قامت خمیده اش کرده است و با آخرین رمق هایش مهربانانه فریاد می زند:
هل من داب یذب عن حرم رسول الله …
آیا کسی هست که از حریم رسول خدا دفاع کند؟ آیا هیچ خداپرستی هست که به خاطر او فریاد مرا بشنود و به امید رحمتش به یاری ما برخیزد؟ آیا کسی هست …
و تو گوش هایت را تیز می کنی و نگاهت را از سر این سپاه عظیم عبور می دهی و … می بینی که هیچ کس نیست، سکوت محض است و وادی مردگان. حتی آنان که پیش از این هلهله می کردند، بر سپرهای خویش می کوبیدند، شمشیرها را به هم می ساییدند، عمودها را به هم می زدند و علم ها را در هوا می گرداندند و در اینهمه، رعب و وحشت شما را طلب می کردند، همه آرام گرفته اند، چشم به برادرت دوخته اند، زبان به کلام چسبانده اند و گویی حتی نفس نمی کشند، مرده اند.
اما ناگهان در عرصه نینوا احساس جنب و جوش می کنی، احساس می کنی که این سکون و سکوت سنگین را جنبش و فریادها محوف به هم می زند.
هر چه دقیق تر به سپاه دشمن خیره می شوی، کمتر نشانی از تلاطم و حرف و حرکت می یابی، اما این طنین این تلاطم را هم نمی توانی منکر شوی. بی اختیار چشم می گردانی و نگاهت را مرور می دهی و ناگهان با صحنه ای مواجه می شوی که چهار ستون بدنت را می لرزاند و قلبت را می فشرد.
صدا از قتلگاه شهیدان است. بدن های پاره پاره، جنازه های چاک چاک، بدن های بی سر، سرهای از بدن جدا افتاده، دست های بریده، پاهای قطع شده، همه به تکاپ و تقلا افتاده اند تا فریاد استمداد امام را پاسخ بگویند.
انگار این قیامت است که پیش از زمان خویش فرا رسیده است. انگار ارواح این شهیدان، نرفته باز آمده اند، بدن های تکه تکه خویش را به التماس از جا می کنند تا برای یاری امام راهیشان کنند.
حتی چشم ها در میان کاسه سر به تکاپو افتاده اند تا از حدقه بیرون بیایند و به یاری امام برخیزند. دست ها بی تابی می کنند و بدن ها بی قراری و پاها تلاش می کنند که بدنهای چاک را بر دوش بگیرند و بایستانند.
مبهوت از این منظره هول انگیز، نگاهت را به سوی امام بر می گردانی و می بینی که امام با دست آنان را به آرامش فرا می خواند و برایشان دعا می کند.
گویی به ارواحشان می فهماند که نیازی به یاوری نیست. مقصود، تکاندن این دل های مرده است، مقصود، هدایت این جان های ظلمانی است.
هنوز از بهت این حادثه در نیامده ای که صدای نفس نفسی از پشت سر توجهت را بر می انگیزد و وقتی به عقب برمی گردی، سجاد را می بینی که با جسم نحیف و قامت خمیده از خیمه درآمده است، با تکیه بر عصا، به تعب خود را ایستاده نگاه داشته است، خون به چهره زرد و نزارش دویده است، و چشم هایش را حلقه اشکی آذین بسته است
شمشیرم را بیاور عمه جان! و یاری ام کن تا به دفاع از امام برخیزم و خونم را در رکابش بریزم.
ظهر عاشوراست
کربلا غوغاست
کربلا آن روز غوغا بود
عشق تنها بود!
آتش سوز و عطش بر دشت می بارید
در هجوم باد های سرخ
بوته های خار می لرزید
از عرق پیشانی خورشید ، تر می شد
دم به دم بر ریگ های داغ
سایه ها کوتاه تر می شد
سایه ها را اندک اندک
ریگ های تشنه می نوشید
زیر سوز آتش خورشید
آهن و فولاد می جوشید
دشت ، غرق خنجر و دشنه
کودکان در خیمه ها تشنه
آسمان غمگین ، زمین خونین
هر طرف افتاده در میدان :
اسب های زخمی و بی زین
نیزه و زوبین
شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
خطی از مرز افق تا دشت می آمد
خط سرخی در میان هر دو لشکر بود
آن طرف ، انبوه دشمن
غرق در فولاد و آهن بود
این طرف ، منظومه خورشید روشن بود
این طرف ، هفتاد سیاره
بر مدار روشن منظومه می چرخید
دشمنان ، بسیار
دوستان ، اندک
این طرف کم بود و تنها بود
این طرف کم بود ، اما عشق با ما بود
*
شور محشر بود
نوبت یک یار دیگر بود
باز میدان از خودش پرسید :
"نوبت جولان اسب کیست ؟"

دشت ، ساکت بود
از میان آسمان خیمه های دوست
ناگهان رعدی گران برخاست
این صدای اوست !
این صدای آشنای اوست !
این صدا از ماست !
این صدای زاده ی زهراست :
"هست آیا یاوری مارا ؟"
و صدای او به سقف آسمان ها خورد
باز هم برگشت :
"هست آیا یاوری مارا ؟"
انعکاس این صدا تا دورترها رفت
تا دل فردا و آن سوتر ز فردا رفت
*
دشت ساکت گشت
ناگهان هنگامه شد در دشت
باز هم سیاره ای دیگر
از مدار روشن منظومه بیرون جَست
کودکی از خیمه بیرون جست
کودکی شور خدا در سر
با صدایی گرم و روشن
گفت : "اینک من ،
یاوری دیگر !"

آسمان ، مات و زمین ، حیران
چشم ها از یکدگر پرسان :
"کودک و میدان ؟ "
کار کودک خنده و بازی ست!
در دل این کودک اما شوق جانبازی ست!
از گلوی خسته ی خورشید
باز در دشت آن صدای آشنا پیچید
گفت :"تو فرزند آن مردی که لختی پیش
خون او در قلب میدان ریخت !
هدیه از سوی شما کافیست !"
کودک ما گفت :
"پای من در جست و جوی جای پای اوست!
راه را باید به پایان برد!"
پچ پچی در آسمان پیچید:
"کیست آن مادر که فرزندی چنین دارد؟!
این زبان آتشین از کیست؟
او چه سودایی به سر دارد؟"
و صدای آشنا پرسید :
آی کودک ، مادرت آیا خبر دارد؟"
کودک ما گرم پاسخ داد :
"مادرم با دست های خود
بر کمر شمشیر پیکار مرا بسته است!"
از زبانش آتشی در سینه ها افتاد
چشم ها ، آیینه هایی در میان آب
عکس یک کودک
مثل تصویری شکسته
در دل آیینه ها افتاد
*
بعد از آن چیزی نمی دیدم
خون ز چشمان زمین جوشید
چشم های آسمان راهم
اشک همچون پرده ای پوشید
من پس از آن لحظه ها ، تنها
کودکی دیدم
در میان گرد و خاک دشت
هر طرف می گشت
می خروشید و رجز می خواند:
"این منم، تیر شهابی روشن و شب سوز!
بر سپاه تیرگی پیروز!
سرورم خورشید، خورشید جهان افروز!
برق تیغ آبدار من
آتشی در خرمن دشمن!"
خواند و آن گه سوی میدان راند
هر یک از مردان به میدان بلا می رفت
در رجزها چیزی از نام و نشان می گفت
چیزی از ایل و تبار و دودمان می گفت
از خودش را ذره ای می دید از خورشید
او خودش را در وجود آن صدای آشنا
می دید
او خدا را در طنین آن صدا می دید!
گفت و همچون شیرمردان رفت
و زمین و آسمان دیدند:
کودکی تنها به میدان رفت
تا کنون در هر کجا پیران
کودکان را درس می دادند
اینک این کودک،
در دل میدان به پیران درس می آموخت
چشم هایش را به آن سوی سپاه تیرگی می دوخت
سینه اش از تشنگی می سوخت
چشم او هر سو که می چرخید
در نگاهش جنگلی از نیزه می رویید
کودکی لب تشنه سوی دشمنان می رفت
با خودش تیغی ز برق آسمان می برد
کودکی تنها که تیغش بر زمین می خورد
در زمین کربلا با گام های کودکانه
دانه ی مردانگی می کاشت
گرچه کوچک بود ، شمشیر بلندی داشت!
دوستت دارم
لحظه ای که اسمت را بر زبان می آورم
دوستت دارم
زمانی که دستت، دستانم را می فشارد
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم آینده ای مبهم را ورق می زنیم
و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن
دوستت دارم
زمانی که در کنار هم نشسته ایم و گوییکه هیچگاه خیال برخاستن نداریم
دوستت دارم
و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری می شود
گمان کنم که این عشق است
و همان لحظه ای که دستم در دستان توست |

فقط عشق
