گذشت لحظه هاي با تو بودن
و در پاييز عشقمان
نامي از دوست داشتن باقي نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بي رحم تقدير
درو کرد گندمزار دلهايمان را
و تهي شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده هاي غمگين
در آن کوير آرزو
شاعري دل شکسته و تنها
مي نوشت شعري به ياد با هم بودن ها
شعري براي خشکيدن گلهاي عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکي به ياد همه خاطره ها ....

من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دلخورم
اگرچه گفته اي ترا به خاطرات بسپرم
هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام
مني که در جواني ام به خاطرت شکسته ام
تو در سراب آينه شبانه خنده مي کن
من شکست داده راخودت برنده مي کني
نيامدي و سالها نظر به جاده دوختم
بيا ببين که بي تو من چه عاشقانه سوختم
رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من هميشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبي به غربتي که ساختي
به لحظه اي که عشق را بدون من شناختي
